اولین روزای زندگی
کوچولوی مامان به زندگی ما خوش آمدی!!!
ده روز اول رو خونه مامان جون بودیم و روز یازدهم اومدیم قم.
یک ماهه بودی که دوسه روزه برگشتیم اردکان مهمونی ماماجیا از کربلا اومده بودن.همه خیلی دوست داشتن و از دیدنت خوشحال میشدن مخصوصا مامان جون و باباجون.
عزیزم شب که میشد راس ساعت یک بیدار میشدی و من تا صبح بیدار بودم.
بعضی موقع ها تا ساعت هشت صبح بیدار بودی و من خیلی اذیت میشدم. صبح میخوابیدی منم مجبور بودم بخوابم چون دیگه تحمل بی خوابی رو نداشتم.
خانوم مقدم صاحب خونمونه و خیلی مدیونش هستم.برام مثل مادره.تقریبا هفته ای دو بار خواهر شوهر خانوم مقدم میومد خونش و محمد حسام که نوه ش هست و شما رو میبرد حمام. محمد حسام تقریبا 4ماه از شما بزرگتره.

حدیثه سادات دو ساعت بعد از تولدش

من و بابای خوشحالم ![]()

عزیزم بعداز چند روز زردی گرفتی گذاشتمد تو دستگاه.یه روز تو دستگاه بودی.
![]()

اینم خاله و داییم هستن که از اومدن من خیلی خوشحالن![]()

عروسک من یک ماهته ![]()

من و محمد حسام بعد از حمام ![]()

فدای نگاه کردنت دختر خوشگلم
![]()

خوابای خوب ببینی عزیزم ![]()
.gif)



اولین روزای زندگی 